خـدایا همیشه می خواهمت. هرچنـد وقتی حاجتـم بی مددِ تو، ناشدنی ست بلندتر صدایت می زنم. خُرده مگیر. بگذار به حسابِ این تفاوت ذاتی مان؛ بی نیازیِ تو و نیازمندیِ من...
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
سهشنبهها انگار که روزهای باایمانتری باشند، یکجور انرژی خوبی دارند. تکلیفشان روشن است، از اضطراب اول راه و ناامیدی آخر کار رهیدهاند. باوقار و خاموشند و نرمنرم بر دل مینشینند...
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
منتظرم یک نفر بیاید دستم را بگیرد و ببردم تا به اتفاقم برساند. برای روا شدنِ اتفاق، ماهی چیزکی تومان، برای جمعیتی از کودکان کار در شهری خیلی دورتر از اینجا نذر کردهام. اما خدا انگار به صدای کسل و بی حوصلهام، اعتنایی ندارد. به دعای پدر و مادرهایمان بیشتر دلخوشم...
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
بالاخره یک روزی در نزدیکی سالِ سی، در حالیکه پنجرهای رو به باران اردیبهشتی گشوده است و تو داری ظرفهای کثیف شب گذشته را میشویی، چیزی در تو رخ میدهد. چیزی از جنس باور. لبخندی در جانت شکل میگیرد و شعری نو زاییده میشود. تو خودت را قبول کردهای. بالاخره. بعد از همهٔ سالهای دیر و دورِ آشوب. تو باید همین شکلی باشی که هستی. تو باید همین شکلی باشی که تغییر میکنی.
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
اگر یک روز بیدار شوم و هوا ابری نباشد؟ اگر فردا باران نبارد؟ اگر سبزینههای شهرم، دیگر اینطور شفاف و براق نباشند؟ من به هوای معطر و مرطوبِ این روزهای تهران دل بستهام...
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
همان بار اولی که دروغت را فهمیدم، باید میدانستم کسی که یک بار دروغش را من فهمیده باشم، حتما دروغهای بیشتری هم گفته و میگوید. به مصلحت! مصلحتِ کار ناچیز و وجود متقلب خودش. مسئله تو نیستی. مسئله سادگی و یکرویگی من است، که دوستانم را خوشبینانه باور میکنم. اما تو، عجب بد ضربتی زدی دختر. عجب ضربتی...
* یا «باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست!»
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی